تبليغاتX
نوای بهشت
اگه میشه بهم بگید...چه مدل داستان هایی بنویسم؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:59  توسط آرتمیس | 

صبح يك روز آفتابي و قشنگ بود.گيلدا در كلبه اي كه زيبا ترين باغ دنيا را داشت زندگي مي كرد.يك روز به رستوراني رفت غذايي سفارش داد و مشغول خوردن شد.در راه خانه پسر همسايه شان را ديد.ناگهان زني به طرف گيلدا آمد و به او گفت:آن پسر يك دزد است .خانم گيلدا عصباني شد و اخم كرد و به آن زن گفت:تو حق نداري در باره ي او چنين حرفي بزني.زن گفت:نه تو اشتباه مي كني او يك دزد است.گيلدا او را كنار زد و به سوي خانه اش رفت.او مردم را ديد كه دور ماشيني جمع شده اند.گيلدا هم به طرف آنها رفت.او همان زني را ديد كه مي گفت:((آن پسر دزد است)).او تصادف كرده بود.گيلدا در دلش گفت:حقش بود و به راهش ادامه داد.وقتي به خانه اش رسيد پسرك را ديد كه همراه دو مرد براي دزدي آمده بودند.او به داخل خانه رفت و به سوي دزد ها حمله ور شد.با دو پايش گردن يكي شان را شكاند.به سوي دزد دوم رفت.او را با پا بلند كرد و سه دور چرخاند و از پنجره به بيرون پرتاب كرد.پسرك به او گفت:اين كارها رو از كي ياد گرفتي؟گيلدا گفت:از بابام ياد گرفتم.جكي چان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:54  توسط آرتمیس | 
امروز تولدمه واسه همین دوست داشتم که حتما آپدیت کنم ولی حوصله ی داستان نوشتن رو نداشتم تصمیم گرفتم یک شعر بنویسم

لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند!

لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند!

لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رسانند!

و لحظه هاست که انسان رو فریب می دهند!

بیایید از پس  لحظه ها بگریزیم و به امید لحظه ی بعدی زندگی نکنیم!

اینگونه بیندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست!

و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه ی بعدی!

پس شاد باشید و از لحظه لحظه ی زندگیتون لذت ببرید...

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 17:34  توسط آرتمیس | 

میلاد امام علی (ع)  گرامی باد.

روز پدر بر همه ی پدران مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:5  توسط آرتمیس | 

مرغ مگس خوار

مرغ مگس خوار پرنده کوچکی از خانواده ی پرستو هاست.این پرنده یکی از کوچک ترین پرنده های روی زمین است.مرغ مگس خوار تنها پرنده ای است که می تواند عقب عقب پرواز کند.

لاک پشت شکمو

لاک پشت اشتهای زیادی دارد.گاهی چند برابر وزن خودش غذا می خورد.بعضی وقت ها آن قدر در خوردن غذا زیاده روی می کند که نمی تواند موقع خطر خودش را توی لاکش پنهان کند.آن وقت مجبور می شود مدتی غذا نخورد تا لاغر شود و توی لاکش جا بگیرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:20  توسط آرتمیس | 

اشك تمساح

تمساح وقتي شكارش را مي خورد اشك مي ريزد.اين كار تمساح به صورت ضرب المثل در آمده است و ما خيلي وقت ها از آن استفاده مي كنيم!اما اشك تمساح در حقيقت آب اضافي بدن اوست كه از چشم هايش خارج مي شود.آب اضافي بدن ما انسان ها با عرق كردن خارج مي شود.

كينه ي شتر

هنگامي كه انسان شتر را آزار دهد شتر عصباني مي شود و از دهانش كف خارج مي شود.روي كسي كه او را اذيت كرده است مي نشيند تا او را بكشد و تا هنگامي كه آن شخص زنده است از روي او بلند نمي شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:5  توسط آرتمیس | 

دختري به نام سارا در جنگل زندگي مي كرد.او علاقه ي زيادي به بازي با حيوانات داشت ولي حيوانات پيش او نمي آمدند و سارا از اين موضوع خيلي ناراحت بود.يك روز صبح كه براي تهيه ي آب بيرون مي رفت يك خرگوش را ديد كه به طرفش مي آمد خيلي خوشحال شد كوزه اش را زمين گذاشت و به سوي او رفت او را برداشت و با خود به كلبه اش برد. به او يك هويج داد.خرگوش پرسيد:اسمت چيه؟سارا با تعجب پاسخ داد:سارا!اسم تو چيه؟خرگوش گفت:من اسم ندارم.چون فكر مي كنم ما مي توانيم دوستان خوبي باشيم مي خواهم كه تو اسمي زيبا براي من انتخاب كني.سارا با خوشحالي گفت:ويكتور.خرگوش گفت چرا اين اسم را انتخاب كردي؟سارا پاسخ داد:ويكتور اسم پدرم بود او و مادرم توسط يك خرس كشته شده اند.خرگوش گفت:چه بد.سارا گفت:تو هم خودت را معرفي كن.خرگوش گفت:من شاهزاده هستم از وقتي كه به دنيا آمده ام جادوگري مرا دزديده و به اينجا آورده و مرا طلسم كرده به همين دليل من اسمي ندارم.سارا گفت:از حالا اسم تو ويكتوره و من ميخوام كمكت كنم تا طلسمت باطل بشه.ويكتور گفت:پس يك سنگ بردار و بر سر من بكوب.سارا اين كار را كرد خرگوش مرد و به شاهزاديي تبديل شد.ويكتور سوت زد و اسبي از آن سوي جنگل آمد.ويكتور سوار او شد و گفت:ممنون از اينكه كمكم كردي و رفت.سارا زير لب گفت:((خيلي نا مردي مي خواستم مثل داستانها با هم ازدواج كنيم)).  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 18:31  توسط آرتمیس | 

سلام من در این وبلاگ داستانهای خودم رو می نویسم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 16:54  توسط آرتمیس |