![]() |
![]() |
|
|
پسري كه نمي دانست پژواك چيست در دره اي فرياد كشيد:((چه كسي آنجاست؟))وانعكاس صدا به سوي او بازگشت:((چه كسي آنجاست؟))كودك نمي توانست صاحب صدا را ببيند از اين رو پرسيد:((شما كه هستيد؟))و صدا بار ديگربه سويش برگشت:((شما كه هستيد؟))پسرك گمان كرد كسي سر به سرش مي گذارد پس فرياد زد:((نمي خواهي بس كني؟))پسرك كه خشمگين شده بود در حالي كه هوار مي كشيد ناسزايي نثار آن ناشناس كرد كه باز هم به خودش بازگشت.در اينجا مادرش به او توضيح داد كه هيچ كس قصد آزار او را ندارد بلكه اين بازتاب صداي خودش است كه به سويش بازمي گردد.پسر بچه اين بار فرياد زد:((دوستت دارم!))انعكاس صدايش برگشت:((دوستت دارم!))پسرك فرياد كشيد:((تو خيلي خوبي!))اين بار عبارت تحسين آميز پسرك نيز به سوي خودش بازگشت و او بسيار خوشحال شد.در حقیقت هر چه به دنیا بدهیم،به سوی خودمان باز می گردد.پس بیایید عشق،مهربانی،یاری،همدردی و خدمات خود را نثار همگان کنیم،تا همچون برج فانوس دریایی دربحبوحه ی امواج طوفانی زندگی،محکم و استوار بر جا بمانیم. جی.پی.واسوانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:22 توسط آرتمیس |
|
|
امروز می خوام انشایی رو که توی مدرسه نوشتم اینجا بنویسم امید وارم خوشتون بیاد.
گوينده ي اخبار اعلام كرد كه زلزله ي 12 ريشتري در راه است. ((و حالا انشا ي دوستم (مژده ديروز كه تازه از لس آنجلس برگشته بودم با خودم گفتم كه اگر پيش برج ايفل هم مي رفتم بد نبود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 15:59 توسط آرتمیس |
|
|
پيرمردي كه به تنهايي در خانه اش زندگي مي كرد به خانم همسايه شكوه كرد كه ديد چشمانش چنان ضعيف شده است كه ديگر نمي تواند از پنجره ي خانه ي خود زيبا يي هاي دنيا را تماشا كند.زن متوجه شد كه شيشه ي پنجره هاي خانه ي پيرمرد پوشيده از گرد و غبار است و آن ها را شست و تميز كرد.مرد سالخورده از اين كه مي توانست مانند هميشه همه چيز را به روشني ببيند بسيار شادمان شد.خانم همسايه رو به او كرد و گفت:((اين ديد چشم هاي شما نيست كه كم شده است بلكه شما اجازه داده ايد كه شيشه ي پنجره هايتان كثيف شوند.))اگر نگذاريم كه شيشه هاي پنجره ي روحمان كثيف شود هرگز خداوند از برابر ديد ما محو نخواهد شد.در اين صورت به هر كجا كه گام بنهيم سوسوي روشنايي عشق و ياري را همراه خود خواهيم داشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 15:49 توسط آرتمیس |
|
|
دو نفر كه كشتي آن ها غرق شده بود به جزيره اي غير مسكوني رسيدند و با شاخ و برگ درختان براي خود كلبه اي ساختند.يكي از آن دو مرد منكر خدا و ديگري دل سپرده ي خدا بود.مرد با ايمان در هر آن چه روي مي داد خيري مي ديد و مرد منكر او را مسخره مي كرد اما با اين حال آن ها ناگزير بودند با هم براي زنده ماندن تلاش كنند.هر روز آن دو به ساحل مي رفتند و دست تكان مي دادند.به اميد اين كه شايد يك كشتي از آن جا بگذرد و به نجاتشان بيايد اما هر غروب بي نتيجه به كلبه ي خود باز مي گشتند.يك روز عصر هنگامي كه به پناهگاه خود بازگشتند ديدند كه در غياب آن ها كلبه بر اثر رعد و برق آتش گرفته و خاكستر شده است.مرد منكر از كوره در رفت و به زمين و زمان ناسزا گفت.اما مرد با ايمان به همراه خود گفت:((دوست من اندوهگين نباش!مطمئنا در اين حادثه نيز خيري براي ما نهفته است و خدا نيت خيري براي ما داشته است.))مرد منكر خشمگين تر شد و فرياد كشيد:((برو تو هم با آن خدايت!من با هيچ كدام شما كاري ندارم.))صبح روز بعد آن دو مرد طبق معمول به ساحل رفتند و در كمال حيرت ديدند كه يك كشتي كوچك كنار ساحل در انتظار آن هاست.نا خداي كشتي به آنان گفت:روز پيش ديده است كه از جزيره دود بر مي خيزد و از همين رو فكر كرده شايد كسي آن جا به كمك او نياز دارد.((ايمان))به مفهوم ديدن با چشم دل است.فرد با ايمان مي داند كه هر كس تسليم خواست پروردگار باشد پيوسته تحت مراقبت او قرار دارد.خداوند راه را به چنين افرادي مي نماياند و اغلب نشانه هاي خداوند رمز آلود هستند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:21 توسط آرتمیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تا نخوردی پشت پائی ازجهان
خویش را زین گوشه گیری وارهان |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|