تبليغاتX
نوای بهشت

در دوران پیشاهنگی روزی در دشت های بیرون شهر اردو زدیم.نیمه های شب بود که ناگهان با صدای ناله و فریاد از خواب پریدیم.فریاد یکی از اعضای گروه که توسط عقرب گزیده شده بود،به آسمان می رسید.او درد بسیار شدیدی داشت،اما کاری از دست ما ساخته نبود.در نزدیکی آن محل بیمارستان و پزشکی وجود نداشت.سرپرست گروه با نومیدی گفت:((کاری نمی توانیم بکنیم!))

ناگهان صدای آهسته ای از میان جمع به گوش رسید:((البته که می توانیم،ما می توانیم  دعا کنیم!))

آنگاه همگی چشمانمان را بستیم و دسته جمعی به دعا خواندن پرداختیم:((خدایا،هر چه زودتر دکتری برای ما بفرست!))

پیش از آن که چشمانمان را باز کنیم،صدای گوش خراش ترمز ماشینی را شنیدیم که بیرون چادر ما ایستاد.آن صدا مربوط به ماشین دکتری بود که از تعطیلات بر می گشت و به علت نقص فنی ناگهان متوقف شده بود.ما با نا باوری از صمیم دل خدا را شکر کردیم که دکتری برایمان فرستاده است.دکتر پس از معاینه ی بیمار گفت که بدون وجود دارو کار چندانی از دست او بر نمی آید.

ما بار دیگر مایوس شده بودیم که باز همان صدا گفت:((بی تردید کسی که دکتر را فرستاده است،دارو را هم می فرستد!))

در همان زمان متوجه ماشین آمبولانسی شدیم که از برابر چادر ما می گذشت.بی درنگ آن را متوقف کردیم و داروهای ضروری را از  آن گرفتیم.با تزریق داروها توسط دکتر،دوست ما به سرعت بهبود یافت.ما فهمیدیم که خدا خواسته هایمان را حتی پیش از آن که طلب کنیم،می داند.ممکن است دعاهای ما همیشه به این شکل آنی و شگفت انگیز برآورده نشود،اما نباید از یاد ببریم که خداوند همواره بهترین را انجام می دهد.

                               J.P.Vaswani 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:44  توسط آرتمیس | 

فيل كوچكي به نام بيل روي شاخه ي درخت حياط خانه اي نشسته بود و در اعماق فكر فرو رفته بود.به روزهاي گذشته فكر مي كرد.روز هايي كه با دوست خوبش زرافه به دريا رفته بودند وغواصي مي كردند.روز هايي كه كوله پشتي خود را مي بستند و به كوه نزديك محل زندگي شان مي رفتند و روزها يي كه براي حل كردن تكاليف مدرسه به خانه ي همديگر مي رفتند...ولي ديگر از دوست خوبش زرافه ي شاخ دار خبري نبود.عده اي مي گفتند:توسط سوسك هاي قبيله شكار شده و عده اي اين نظر را رد مي كردند و مي گفتند:به دره ي چلاق ها سقوط كرده است.ولي بيل كوچولو هنوز منتظر آمدن او بود و به حرف ديگران بي اعتنايي مي كرد.روزها مي گذشت و از زرافه خبري نبود تا وقتي كه قورباخه هاي پليس به دهكده آمدند و از همه ي جانوران بازجويي كردند.اما نه...!...چند لحظه ي قبل از پايگاه خبري چرند و پرند خبر رسيد كه زرافه در گلداني مشغول به خوردن ساندويچ هاي سوسك هندي تند شهردار كه در گلدان مخفي مي كرد بود.بعد از آن هم دو دوست با هم با شادي و خوشي گذراندند.

***************انشای مژده**************

سلام من قورباغه ي قرمزي با خال هاي آبي هستم كه در نيروي گشت پليس شپش ها كار مي كنم.ما در دهكده اي هستيم نزديك ملبورن كه آكاستابالاستا نام دارد.اين هفته ماموريت من پيدا كردن گوسفندي است كه به زرافه ي شاخ دار يا شتر مرغ پلنگ معروف است.پيدا كردن زرافه هاي شاخ دار كار ساده اي نيست و ما به نيروي بيشتري براي گشتن در گلدان ها نياز داريم چون معمولا زرافه هاي شاخ دار در گلدان يافت مي شوند.البته نسل آنها رو به انقراض است.چون معمولا با بيل و كلنگ رفت و آمد مي كنند.اما اخيرا اخبار اعلام كرده كه زرافه ي شاخ دار به سرقت رفته و كرمي به نام آسكاريس آن را براي تغذيه ي كودكانش ذخيره كرده است.به همين دليل از افراد دهكده،افراد كه نه،حيوانات دهكده بازجويي شود.

روز بازجويي:

قورباغه ي پليس:قاطر ها همه به صف.

اما قبل از اين كه كسي دست به كار شود زرافه ي شاخ دار از داخل گلدان شهردار به بيرون پرواز كرد.خب بالاخره همه به خصوص بيل كوچولو آن روز را با شادي سپري كردند به غير از شهردار كه...خودتان مي دانيد ديگر نيازي به گفتن نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:55  توسط آرتمیس |